کاش می دانستی دنیا با همه ی وسعتش بی توجایی برای ماندن ندارد.اشک چشمانم هر شب سراغت راازکویرگونهایم می گیرد.ای کاش دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن راآموخته اند و
لحظه های گریانم راکوج تو روان گشته اند؟چرا از کوچه های دلتنگی هایم گذر نمی کنی وبرای چشمان
مانده به راهم دست تکان نمی دهی؟بی توقناریهایم خوش آواز نیستند وآسمان چشمانمهمیشه بارانی
است.
بی تو من درختی خشکیده درپاییزم
+ نوشته شده توسط علی مسعودی در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت
6:14 |
